مولانا محمد بن احمد بيغمى
11
داراب نامه ( فارسى )
برداشتند و بتوكل خداى تعالى قدم در آن بيابان نهادند و آن بيابان را قطع مىكردند . راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه آن شب تا روز برفتند . اول روز فرود آمدند ، طعامى كه داشتند بخوردند و مركبان را آب دادند و يك لحظه آسايشى كردند و باز روانه شدند تا شب فرود آمدند ، اندكى مركبان را عليق دادند و سوار شدند . تا دم صبح مىرفتند ، چون روز برآمد از دور كوهى سياه پديدار آمد سر بر فلك كشيده ؛ دليلان گفتند : اينست مقام غولان و جاى ديوان ! پهلوان زورآزماى در دامنهء آن كوه رسيد . جملهء آن سپاه در آن كوه سياه نظاره ميكردند . در آن اول روز نگاه كردند ، عورتى را ديدند كه از آن كوه به زير مىآمد به شتاب تمام ، و در آمدن فرياد مىكرد كه از بهر خداى تعالى يك لحظه توقف كنيد و بفرياد اين عورت بىطاقت رسيد . زورآزماى با آن جمع جمله از آن حال عجب ماندند كه اين عورت در چنين جايى چه مىكند ! جمله بايستادند تا آن عورت از آن كوه فرود آمد . چون بنزديك ايشان رسيد نيك نگاه كردند ؛ قماطى ديدند طفلى درو پيچيده و در كنار گرفته ؛ چون از كوه بشيب آمد گردش برآمدند و او را در ميان گرفتند . زورآزماى بربرى سؤال كرد كه اى عورت بيچاره ، تو چه كسى و درين كوه چه ميكنى ؟ آن عورت گفت كه حكايت من از جملهء عجايبهاى عالم است ! گفتند كه بگو تا بدانيم . حكايت كردن آن زن در پيش زورآزماى بربرى - گفت : بدانيد كه من دختر بازرگانى بودم و پدر مرا خواجه رشيد بازرگان ميگفتند و به غير از من هيچ فرزندى نداشت . بهر سفرى كه رفتى مرا با خود ببردى . تقدير خداى تعالى چنان بود كه درين بيابان رسيديم . گفتند كه درين بيابان غول هست ، حاضر خود باشيد ! مركبى نيكى پدر مرا سوار كرد . درين بيابان روان شديم ، در نيم شبى بىاختيار مرا احتياجى واقع شد كه ناكام از مركب پياده شدم تا حاجت خود برآورم . مركب از من گريخت ، من در عقب مركب دويدم ، به دو نرسيدم . در نيم شب شخصى برابر من پيدا شد و مرا گفت كه از كاروان در طلب تو آمدم . مرا برگرفت تا بكاروان رساند . چون روز